. . . در شهر ما (آتن) دوست داشتن و محبوب بودن از بزرگترین شرافتهاست و خدایان و مردمان ، عاشق را در هر کاری آزاد می گذارند و با توجه به رسم و قاعده ، ظاهرا چنین به نظر میرسد که عشق ورزیدن و به عاشق دست دوستی دادن کاری زیبا و پسندیده است. پس عاشقی که با تن بشری -نه با نفس انسانی- عشق می ورزد، نه او را قدر و قیمتی هست و نه عشق او را دوام و ثباتی . . . هیچ کاری به خودی خود زشت یا زیبا نیست، بلکه هر کاری که به وجه زیبایی انجام گیرد، زیباست و اگر به شیوه زشت و ناپسند انجام گیرد، زشت است.عاشق بازاری که عشق او به صورت است و تن و نه به سیرت و جان، عشقی پست دارد. چنین عشقی پایدار نیست، چه عشق به چیزی است گذرنده و فانی و در معرض تغییر و دگرگونی. اما عشقی که به خلق و خوی شرافتمندانه قرین باشد پابرجاست.
از این رو عاشق و معشوق یکدیگر را می آزمایند، که در کدام نوع از عشق اند. به همین دلیل اگر معشوقی زود رام گردد زشت می نماید و پیوند عشقش چندان شرافتی ندارد. زیرا او باید زمان کافی داشته باشد تا عاشق را تمام و کمال بیازماید.
. . . عشق موجودی است زیبا و چون عاشق با معشوق خود بر نقطه شناسایی همدیگر رسیدند آنجا میتواند که عاشق بر فرهنگ و فضایل معشوق خود افزوده و او را به کسب کمال خویش یاوری ها کند و معشوق جویای بینش و پویای راه دانش گردد و دل به عاشق خود سپارد، عاشق باید بتواند که معشوق را از لحاظ دانش و دیگر موارد فضیلت به پیش برد و همه هدف و مقصود معشوق هم باید این باشد که از او کسب دانش و خردورزی بکندو چون عشق از این نوع باشد ، اگر فریب هم در آن باشد مایه سرشکستگی نیست و بر فرض هم که در دعوی محبت از او فریب خورده و از این معامله سود و صلاحی بدست نیاورد، باز هم در خصوص این مورد جای پشیمانی و شرمساری نیست.
. . . این است وصف آن عشق روحانی و آسمانی . . .
قسمتی از کتاب "ضیافت" نوشته افلاطون
در پاسخ به نظر دوست عزیزم راجع به پراکندگی مطالب باید عرض کنم ، در آغاز من سخن از آگاپه گفتم . آگاپه زمانی در من ایجاد میشود که احساس جاری بودن در زندگی کنم ، اگر من در برقراری ارتباط با خودم ، دیگری ، شرایط پیرامون ، جهان هستی و نیروی برترم دچار مشکل باشم ، آگاپه در من ظهور نخواهد کرد . به نظر من پراکندگی مطالب به دلیل وسعت آگاپه است .با بررسی چالشهای زندگی میتوان به سمت آگاپه حرکت کرد .
روابط ، مقدس هستند چون گرانبهاترین فرصت را در اختیار تو قرار می دهند تا بالاترین درکی را که از خود واقعی ات داری تجربه کنی . رابطه ها با شکست مواجه نمی شوند ، وقتی که تو آنها را به صورت بالاترین و گرانبهاترین فرصت می بینی برای آنکه بالاترین ایده ای را که از دیگری داری تجربه می کنی .
اجازه بده در رابطه ها هر کس صرفاً نگران خود الهی اش باشد ؛ این خود چه هست ، چه می کند و چه دارد ، چه می خواهد ،چه می طلبد و چه میدهد .در حال جستجو ، خلق و تجربه چه چیزی است ؟ در این صورت است که رابطه ها به گونه ای در خور تحسین، مقاصد خود را برآورده می سازند؛ همین طور مقاصد آنهایی که در این رابطه ها شرکت دارند .
اجازه بده در رابطه ها فرد نگران دیگری نباشد ، بلکه فقط و فقط و فقط نگران "خودش" باشد. این آموزش ها قدری عجیب به نظر می آید زیرا همیشه به تو گفته شده که بهترین شکل رابطه این است که فرد صرفاً نگران دیگری باشد .ولی بدان که تمرکز تو بر روی دیگری ، مدام به دیگری فکر کردن ، چیزی است که موجب شکست در رابطه ها می شود ؛ اینکه مرتب تو نگران باشی طرف مورد علاقه تو کیست ، چه می کند و چه دارد؟ چه می گوید و چه می خواهد و چه می طلبد؟ چه فکری دارد ، چه انتظار و توقعی دارد و چه نقشه ای در سر دارد؟
دوست داشتنی ترین فرد کسی است که روی خود برترش تمرکزمی کند .
اگر خوب دقت کنی میبینی ، اگر تو خودت را دوست نداشته باشی ، نمی توانی دیگری را دوست بداری . بسیاری از افراد این اشتباه را مرتکب می شوند که عشق به خود را از طریق عشق به دیگری جستجو می کنند. البته آنها متوجه نیستند که این کار را انجام می دهند . تلاش آنها آگاهانه نیست . چون این روندی ذهنی است که در سطوح عمیق ذهن اتفاق می افتد ...
خیلی جالب و رمانتیک است ،اگر بگویی اکنون که این فرد بخصوص وارد زندگی تو شده ،تو احساس کامل بودن می کنی . در حالی که مقصود از برقراری رابطه این نیست که کس دیگری تو را کامل کند ؛ بلکه کسی را داشته باشی که با او بتوانی کمالت را تقسیم کنی .
این معمای همه رابطه های انسانی است . تو فکر می کنی برای آنکه به طور کامل گوهر الهی ات را تجربه کنی، نیاز به شخص دیگری داری ، و . . . بدون او تو احساس هیچ بودن می کنی .
این ، هم ، رمز و هم شگفتی ، هم ناامیدی و هم نشاط تجربه بشری است . زندگی کردن در چهارچوب این معما نیاز به درک عمیق و تمایل کامل دارد . اگر دقت کنی کمتر افرادی به این موضوع توجه دارند .
قریب به اتفاق شما ، وارد رابطه هایی که به زندگی شما شکل می بخشد ، می گردید ، با خرواری از انتظارات با قلبی آکنده از امید و روحی شاد و مشتاق .
آن وقت در جایی بین 40 و 60 سالگی و شاید زودتر از آن ، تو همه آرزوها و رویاها را رها میکنی ،و با کمترین توقع و انتظار و شاید بدون هیچگونه توقعی به زندگی ادامه دهی .
مسیله بسیار ابتدایی و بسیار ساده است ، معهذا به گونه دردناکی به غلط تفهیم گردیده است؛ بالاترین رویا مهمترین طرز فکر و بالاترین امید تو ،همواره در ارتباط با عزیزترین کس تو در زندگی بوده است ،نه در ارتباط با گوهر الهی ات .آنچه در تمام عمر انتظارش را داشتی این بود که شخص مورد نظر تو تا چه حد مطابق خواستها و عقاید تو عمل می کند و تو چقدر با خواستهخا و آرمانهای او تطابق داری . در حالی که اصل این است که تو چقدر مطابق ایده ها و انتظارات خود برترت زندگی می کنی .
ادامه دارد
راهی برای بهره بردن از رابطه ها وجود دارد و آن اینست که از رابطه ها برای مقصود مورد نظر آنها و نه مقصودی که تو از آنها داری استفاده کنی .
رابطه ها پیوسته چالش می طلبند ،پیوسته تو را فرا می خوانند برای آنکه جنبه های بالاتری از وجودت را ، تصویرهای متعالیتری از خودت را، شکلهای متفاوتی از خودت را خلق ، تبیین و تجربه کنی .هیچ کجا تو نمی توانی به این فوریت ، با این دقت و نفوذپذیری ، جز از طریق رابطه چنین کاری را انجام دهی .
. . . از رابطه ها میتوان بهره جست . باید بهره برد و ما چه بخواهیم وچه نخواهیم از آنها در حال حاضر بهره می بریم ، تا خود واقعی مان را بسازیم .پس به همه رابطه ها احترام بگذار و به آنها به صورت وسیله ای برای شکل بخشیدن به خود واقعی ات ، به شخصی که در حال حاضر انتخاب کرده ای ،باشی ، نگاه کن .
و اما در مورد روابط فردی و انسانی نزدیک و صمیمانه ، روابطی که تو را اینچنین دچار دردسر ساخته ، باید بدانی که وقتی روابط گرم و دوستانه ای به فرجام نمی رسد و به شکست می انجامد – البته رابطه ها به شکست نمی انجامند ، مگر آنکه آن چه تو از آنها انتظار داشتی نصیبت نشود – علت اینست که دو طرف به دلایل نادرستی به هم نزدیک شده اند .
اغلب افراد با این دید که چه می توانند از افراد بیرون بکشند ، و نه چه بهره ای می توانند به او برسانند، با دیگران رابطه دوستانه برقرار می کنند .
مقصود از برقراری رابطه اینست که تصمیم بگیری چه بخشی از وجودت را مایلی از طریق دیگری "ظاهر سازی " . نه اینکه چه بخشی از دیگری را می توانی به قبضه خود درآوری.
برای برقراری رابطه صرفاً یک دلیل باید وجود داشته باشد .و کلاً برای همه زندگی ، اینکه باشی و تصمیم بگیری چه کسی واقعاً هستی .این جمله خیلی رمانتیک است اگر بگویی تو "کسی نبودی" تا اینکه آن فرد به خصوص وارد زندگی تو شد . چون چنین چیزی واقعیت ندارد . از آن بدتر چنین تعریفی بار فوق العاده سنگینی بر دوش دیگری می گذارد . برای آنکه او را موظف می سازد تا همه چیزهایی که طرف مقابل نیست باشد.
در رابطه ها برای آنکه تو تحقیر نشوی دیگری نهایت سعی خود را میکند تا آنچه تو از او انتظار داری باشد و آنچه از اومیخواهی انجام دهد ،تا آن که می بیند دیگر برایش میسر نیست . او بیش از این نمی تواند تصویری را که تو از او داری تکمیل کند . او بیش از این نمی تواند نقشی را که تو برایش تعیین کرده ای ایفا کند . رنجش شروع می شود و خشم به دنبال خواهد داشت.
ادامه دارد
حتما تا حالا برایتان پیش آمده است که احساس کنید عقل کل هستید ، و نگاه عاقل اندر سفیه به دیگران بیاندازید ، انگشت اشاره تان را به نشانه اولتیماتوم به دیگران نشان بدهید و یا گاهی با شنیدن یک موزیک شروع به گریه کنید یا احساس بد به سراغتان بیاید . شما که همان آدم هستید پس چه چیز تغییر می کند ؟ " چه " به " چه " تبدیل می شود ؟
دانشمندان یک زبان ساده برای بیان مسایل روانشناسی ابداع کرده اند ، که آن را " والد - بالغ – کودک " می نامند . این زبان حالتهای متفاوتی را که در انسان بروز میکند را توصیف می کند که مربوط به حوادث و اتفاقات و تجربه ها واحساسهای ضبط شده ار دوران کودکی است .
جنبه "والد" انسان مربوط به رفتارهای پدر و مادر با کودک در پنج سال اول زندگی است . در جنبه "والد" شخصیت انسان تمام پندها ، اخطارها ، قوانین و مقررات و رویدادهای خارجی ( مفاهیم آموخته زندگی ) که بچه از پدر و مادر خود شنیده یا دررفتار آنها دیده ، محفوظ می باشد .چون این احکام از مرکز اهمیت جهان (از نظر کودک) یعنی پدر ومادر میآیند ، حقیقت محضاند . چون کودک برای بقا نیاز به والدین خویش دارد از آنها اطاعت میکند . بیشتر اطلاعات "والد" در زندگی روزمره به صورت "چطور باید" ظاهر میشود ، چطور باید ناخن گرفت ، چطور باید رختخواب را مرتب کرد . . .
همزمان با ضبط اطلاعات رویدادهای خارجی در آنچه که ما آنرا "والد" نامیدیم ضبط دیگری نیز صورت میگیرد وآن ضبط رویدادهای درونی یعنی احساسات است . یا به عبارت دیگر پاسخ احساسی انسان کوچک به آن چیزهایی است که میبیند ومیشنود ، که این واحد از شخصیت انسان "کودک" نام دارد و تا 5 سالگی شکل میگیرد(مفهوم احساس شده زندگی). در این دوران ناتوانی وعجز، والدین و بزرگترها از کودک توقعات زیاد و سازش ناپذیری دارند که منجر به ایجاد احساس منفی در "کودک" میشود و وضعیت "من خوب نیستم" در انسان کوچک ایجاد میشود . البته در جنبه "کودک" احساسهای مثبت هم ضبط شده است ولی رفتار انسان کامل نشان میدهد که کفه وضعیت "غیرخوب" سنگینی میکند . جنبههای "والد و کودک" حالاتی هستند که شخص میتواند درهر موقع از رفتار روزانه و جاری خود به آنها انتقال مییابد .
"بالغ" از ده ماهگی و به دنبال استقلال جزئی که نوزاد پیدا میکند پدید میآید . در واقع در "بالغ" ضبط اطلاعاتی که از راه تحقیق و سنجش تجربهها به دست آمده است (مفهوم اندیشه زندگی) صورت میگیرد . "بالغ" در سالهای اولیه زندگی بسیار شکننده است وبه آسانی مغلوب فرمانهای "والد" یا ترسهای "کودک" میشود .
از طزیق "بالغ" است که انسان میتواند فرق بین زندگی را آنگونه که به او یاد داده و نشان داده بودند(یعنی والد) و آنگونه که خودش احساس کرده است (یعنی کودک) و آنگونه که خودش کشف و استنباط کرده است (یعنی بالغ) متوجه شود .
شخص نمیتواند اطلاعات "والد و کودک" درون خود را پاک کند ولی میتواند بوسیله بالغ آنها را ارزیابی کند و به اصطلاح آنها را مطابق مد روز کند تا تصمیم بگیرد که کدام معتبر و کدام غیرمعتبر است .
کار مداوم "بالغ" شامل بررسی اطلاعات قدیمی ، اعتبار دادن یا اعتبار ندادن ، و بالاخره دوباره بایگانی کردن آنها برای استفاده در آینده است . اگر این کار به خوبی و نرمی پیش برود و تقریبا" هیچ تضادی بین آنچه که به او یاد داده بودند و انچه واقعیت است وجود نداشته باشد ، کامپیوتر وضعیتش خوب و آماده برای کارهای مهم است . از همه مهمتر کار خلاق است . نیروی خلاق از حس کنجکاوی "کودک" زاده میشود ، که البته در "بالغ" نیز هست . "کودک" جنبه خواستن را مهیا میکند و "بالغ" جنبه توانستن را . لازمه اساسی خلاقیت ، زمان کامپیوتری است . اگر کامپیوتر تلنباری از کارهای قدیمی باشد وقت زیادی برای کار تازه نخواهد ماند .
آیا ما میتوانیم تغییر کنیم یا ناصرخسرو و تولستوی از استثناها بودند؟
برای پاسخ به این سوال بحث را دنبال کنید.
در تحلیل رفتار متقابل ، افراد 4 وضعیت در رابطه با خود و دیگران تشکیل میدهند :
1 من خوب نیستم – شما خوب هستید 2 من خوب نیستم – شما خوب نیستید
3 من خوب هستم – شما خوب نیستید 4 من خوب هستم – شما خوب هستید
وضعیت اول ، اولین تصمیم موقتی کودک است که تا پایان 2 یا 3 ماهگی این وضعیت تثبیت میشود یا به یکی ازوضعیتهای دوم یا سوم تغییر میکند و تثبیت میشود . این وضعیتهای چهارگانه محصول کار "بالغ" انسان کوچک در به کار انداختن اطلاعات به شمار میآیند .
فردی که در وضعیت « من خوب نیستم – شما خوب هستید» است 2 عکس العمل میتواند داشته باشد : یکی اثبات خوب نبودنش ، این شخص بی شک تمام عمرلگد میزند و تف میاندازد و پنجول میکشد . نهایت این وضعیت تسلیم شدن یا خود کشی است . راه معمولیتر تسلط بر این وضعیت (که این نیز نا آگاهانه انجام میگیرد) اینست که فرد با گرفتن سطوری از "والد": «تو میتوانی خوب باشی ، اگر . . . » شروع به گرفتن نوازش از بزرگترها میکند. "آدمهای خیلی خوب" از این دستهاند . آنها حاضرند به خاطر گرفتن تأیید خود را به هر سختی بیاندازند .
با کاهش نوازش کودک در پایان یک سالگی و تداوم آن ممکن است کودک وارد وضعیت دوم شود یعنی «من خوب نیستم – شما خوب نیستید» واما اگر کودک مورد ضرب و شتم شدید قرار گیرد چون کسی اورا نوازش نمیکند او خود مشغول نوازش اعضای آسیب دیده خود میشود و به وضعیت « من خوب هستم – شما خوب نیستید» میرسد . فاجعه اینجاست که او تا آخر عمر دیگر به درون خود نگاه نخواهد کرد . برای او دیگر ممکن نیست که درباره پیچیدگی روح خود و درباره آنچه که برایش اتفاق افتاده بیطرفانه تعمق کند . جانیان بالفطره این حالت را دارند که هر کار خود را بر حق میدانند .
وضعیت آخرکه من آن را وضعیت امید به تغییر میدانم،«من خوب هستم– شما خوب هستید» است . سه وضعیت اول برپایه احساسند و ریشه نا آگاهانه دارند ، چون تصمیمگیری در مورد آنها در سالهای آغازین زندگی صورت گرفته است . اما وضعیت چهارم بر پایه تفکر، ایمان و قول و قرار خود شخص برای عمل است . سه وضعیت اول به "چرا؟" ختم میشوند و وضعیت چهارم به "چرا نه ؟" .
دلیل مفید بودن این وضعیت اینست که خوشی وآرامش فوری مورد انتظار نیست . ما به خواست خود وارد این وضعیت میشویم ولی باید آگاه باشیم که به محض ورود به این وضعیت ، طوفانهای شخصی و اجتماعی بلافاصله محو نمیشوند .
سه چیز مردم را وامیدارد که بخواهند تغییر کنند :
1- آنها تا حد تحمل خود رنج کشیدهاند 2- نومیدی تدریجی روح که همان دلمردگی از زندگی است . 3- ناگهان متوجه میشوند که تغییر ممکن است .
"بالغ" جایگاهی است برای فعالیت ، خانه امید ، و محلی که تغییر در آن ممکن میشود ، و با کمک جنبه "بالغ" است که فرد میتواند به وضعیت چهارم وارد شود .
اولین قدم برای تقویت "بالغ" آنست که به علائم "کودک و والد" حساسیت بیشتری داشت . قدرت بالغ اول در خویشتن داری نشان داده میشود . نگهداشتن جلوی پاسخهای خود به خودی و قدیمی "کودک و والد" و فرصت دادن به "بالغ" برای محاسبه بهترین پاسخ .
وقتی کسی قادر است بگوید این "کودک" من است یا این "والد" من است در حقیقت با "بالغ" خود حرف میزند .
برعکس "کودک" ، "بالغ" میتواند عواقب یک کار را حدس بزند ، و لذت آنی را به تعویق بیاندازد . "بالغ" میتواند سیستم ارزشها و تصمیمهای تازه را بر پایه بررسیهای جدیدی در زمینه تاریخ و فلسفه و مذهب آغاز کند . و برعکس "والد" ، "بالغ" در فکر حفظ شخص است نه در فکر حفظ سنتها و دستگاه . "بالغ" میتواند آگاهانه به خود بقبولاند که محبت آمیز بودن مهم است . "بالغ" حتی فراتر از حکم "والد" که گفته بود «برکت وقتی بیشتر میشود که آدم دست بده داشته باشد تا دست بگیر» قادر است ماورای این حکمت را ببیند و درک کند.
بطور خلاصه ، یک بالغ قوی بر اساس پایههای زیر بنا میشود :
1- "کودک" درون خود را بشناسید ، و آسیب پذیریهای آن ، ترسهایش ، و راههای اصلی این احساسها را ملاحظه کنید .
2- "والد" درون خود را بشناسید ، و متوجه احکام آن ، تقاطعهایش ، وضعیتهای تثبیت شدهاش و راههای ابراز این احکام و تقاطعها و وضعیتها باشید .
3- نسبت به "کودک" درون دیگران حساسیت داشته باشید . با آن "کودک" حرف بزنید . آن "کودک" را نوازش کنید . آن "کودک" را حمایت کنید . وآن را به خاطر ابرازهای نیروی خلاقانهاش تحسین کنید . و بالاتر از همه ، به احساس "غیر خوب" او توجه داشته باشید .
4- به "بالغ" درون خود برای پاسخ به یک انگیزه و جدا کردن اطلاعات "والد" و "کودک" از واقعیت ، که به کامپیوترش وارد میشود ، وقت بدهید . در صورت لزوم تا ده بشمارید .
5- وقتی شک دارید کاری نکنید . . . هیچکس به شما برای آنچه نگفتهاید حمله نخواهد کرد .
6- روی یک سیستم ارزشها برای زندگی خود تصمیم بگیرید . بدون یک چارچوب اخلاقی کلی نمیتوانید به آسانی تصمیم گیریهای کوچک و بزرگ روزانه را انجام دهید .
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند
به لستر گفت : یه آرزو کن تا برات برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگه هم داشته باشه
بعد با هر کدام از سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به 46 یا 52 تا ؟!
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یک آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به
5 میلیارد و 7 میلیون و 18 هزار و 34 آرزو
بعد آرزوهایش را پهن کرد روی زمین
و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر و بیشتر
در حالیکه دیگران می خندیدند و گریه می کردند
عشق می ورزیدند و محبت می کردند
لستر وسط آرزوهاش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد ممثل یه تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا . . . پیر شد
و بعد یک دیشب او را پیدا کردند
در حالیکه مرده بود و آرزوهایش دورو برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همه شان نو بودند و برق می زدند
بفرمایید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیبها و بوسه ها و کفشها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد
شل سیلور استاین
فکر می کنید به قدرت ذهنتان واقفید ؟ چقدر ؟ آیا قدرتی در ذهن شما نهفته است ؟ چه فرقی بین ذهن شما و نوابغ است ؟
ذهن ما قادر است یک موضوع را از مثبت بی نهایت تا منفی بی نهایت بزرگ یا کوچک کند . یک مثال برای بزرگنمایی ، عاشقی است که به خاطر نرسیدن به معشوق خود ، خودکشی می کند ، و یک نمونه از کوچکنمایی ذهن ، حق کشی و نادیده گرفتن حقوق دیگران است (غافل از اثرات مادی و معنوی آن ) .
اگر ناامیدی از تغییر، یک باور در ذهن شما باشد ، بدترین عامل بازدارنده خوشبختی است . ناامیدی از رسیدن به آرزوها باعث خود آزاری یا دیگر آزاری یا . . . می شود . اگر کسی عظمت ذهن را بشناسد دیگر نمی گوید : من نمی توانم ، من نمی خواهم . . . آری این تفاوت ذهن ما با نوابغ است .
برای بهره گیری از این ذهن باید بدانید چگونه آن را مدیریت کنید ، و برای مدیریت ذهن نیز نیاز به مراقبه است . به زبان ساده یعنی مراقب باشید چه چیزی وارد ذهنتان میشود ، ذهن چه برداشتی از وقایع و افراد دارد ، کدام درست و کدام نادرست است ، چه چیزی توسط ذهن بزرگنمایی یا کوچکنمایی میشود . . . خلاصه این که به تحلیلهای ذهن اعتماد نکنید و بر آنها ناظر باشید . یکی از پایه های بیماری روانی تفکر منفی است ، در شناخت درمانی معتقدند ، حال تو ناشی از اندیشه توست . در اینجا اهمیت مدیریت ذهن مشخص می شود .
کلمه دشمن از " دوشمن " به معنای بداندیش گرفته شده است ، پس " دوشمن خود نباشیم ."
آیا بیوگرافی شما هم با این بیوگرافی همخوانی دارد ٬ اگر بله ٬ فصل پنج را جدی بگیرید.
اتو بیوگرافی در پنج فصل خلاصه میشود:
یک
در خیابان راه میروم
کنار خیابان حفره عمیقی هست
در آن سقوط میکنم
نابود میشوم . . . احساس عجز و درماندگی میکنم . . .
تقصیر من نیست ،به نظر میرسد که راه نجاتی ندارم .
دو
در همان خیابان راه میروم
کنار خیابان حفره عمیقی هست
وانمود میکنم که آنرا نمی بینم
بار دیگردر آن سقوط میکنم
باور نمیکنم که دوباره در همان مکان اولی هستم
اما تقصیر من نیست . خروج از آن بار دیگر به شدت وقت گیر است .
سه
در همان خیابان راه میروم
کنار خیابان حفره عمیقی هست
آنرا میبینم
باز هم در آن سقوط میکنم . . . این یک عادت است
چشمانم باز هستند . . . میدانم که کجا هستم . . . تقصیر من است
بلافاصله بیرون می آیم .
چهار
درهمان خیابان راه میروم
حفره عمیقی در کنار خیابان هست
آنرا دور میزنم .
پنج
در خیابان دیگری راه میروم.
" پورتیا نلسون "
